سلول 313 از طبقه سیزدهم برزخ اختصاصی
پرونده هفتمین جنایت ازهفتمین پسرک فراموش شده
شناسنامه یک دیوانه
توجه : گروه های آسیب پذیر این پرونده
مصرف کنندگان انواع آمفتامین ها
بیماران روان پریش
مصرف کنندگان داروهای استروییدی (ضعف سیستم ایمنی)ء

July 24, 2007

Suppliant Angel 


این آخرین نوشته من مربوط به داستانی میشه تقریبا به انتها نزدیکه
البته عذر میخوام که نمیتونم کاملشو اینجا بذارم
---------------------------------------------

با آغوشی باز آرمیده در بستر خویش
احساس میکنم جریان سیالی که میگذرد از شریان
و ضربان قلبم را
تا حد جنون در سکوت میمانم
و این احساس نفوذ میکند در تمامی یاحته هایم
تا سطح
و او تبخیر میشود
وباز احساس میکنم
جریان سیالی که میخزد در شریان
و اینبار احساسی فراتر از تراکم هر سیال
حضور یک منبع خارجی
اضطرابم را افزون میکند
در غباری از ابهام
چیزی به سنگینی یک کوه
مجسم میشود
فرشته ایی با بالهای سپید
بالهایی که از وسعت خود
در تمامی اتاق گسترده
و از شدت التماس
آهنین و سخت گشته اند
چهره ایی مبهم
زخمهایی کهنه و عمیق
موهای پیچیده در هم
آرزوهای من
آرزوهای دیگری
تمامی کاستی های من
چون تندیسی از گناه
در برابرم خودنمایی میکند
منشا همان اضطراب
که سالها مرا در خود می پیچد
و خود گنگ میماند
بالهایت را در دست میگیرم
ومیفشارم
برای دیدن آنچه در فراسوی توست
اما این تنها تلاشی بیهوده است
چرا که او در دیدگان من است
آیا نابینا گشته ام؟
شکست ناپذیری تو
شک مرا به یقین وامیدارد
زخمهایی که بر سینه ات داری
صدای بالهایت
از ناقوس مرگ دهشتناک تر است
و من به واقع میشناسم
عظمت پیکری را
که در لحظه لحظه عمر
از وجود خود خوراکش داده ام
آرزوهایی که هرآن
بیشتر و بیشتر میشوند
و پیکری اهریمنی
که از کینه های خود
چه بسا دیگری
همچنان بزرگ و بزرگتر میشود
بایست!
هنوز قطعه ایی از قصه تو ناگفته است
جدالی باید
میان من و تو
در خلوت من
امید همچون نگینی کوچک و گران بها
آخرین مالکیت من
و تصرف آن
تنها دلیلی که تو را در مقابل من نگاه میدارد
عادلانه نیست
زمانی که تو در آن خود را آشکار میکنی
زمانی که به یقین از من استوارتر گشته ایی
واین پیروزی
تمامی وجود مرا از آن تو میکند
در غیر اینصورت
با فرض محال
همه چیز دگرگون میشود
اما همچنان این من هستم
که قسمتی از هستیش را از دست میدهد
اینها همه آرزوهای من هستند
چیزهایی که اکنون در برابرم ایستاده اند
اما با وجود اینها راهی برای عبور به آینده نیست
احساس یاس میکنم
این بسیار ناعادلانه تر به نظر میرسد
گوش کن !
من امیدم را بی هیچ جدالی
تقدیمت میکنم
تنها در ازای دیدن لحظه ای
از آنچه در فراسوی توست
آیا این برای تو معامله پر منفعتی نیست؟
میخواهم همه تان سکوت کنید ...

با آغوشی باز آرمیده در بستر خویش
احساس میکنم جریان سیالی که میگذرد از شریان
و ضربان قلبم را
تا حد اشتیاق در هم میکوبد
و این احساس نفوذ میکند در تمامی یاحته هایم
تا استخوان
و او ریشه می افکند
و آزادی
شکوفه های سپیدی که میروید از شریان
و اینبار احساسی فراتر از جاودانگی
حضور یک منبع خارجی
امیدم را افزون میکند

فرشته ایی ...

و فرشته ایی که به دروغ تعبیرش کرده ام
و امیدی که با حیله صاحب شده ام
آزادی که هیچگاه در پس هیچ کدامشان نبود
و منی که منبع درونی همان اضطراب بوده ام
قصه تمام نمیشود
آن جدال تا همیشه ادامه دارد
لحظه ایی برای من
و لحظه ایی برای او
ما در کنار هم
بایست!
ووه!
بازی تکرار نمیشود
تنها میخواهم حقیقت دیگری را روایت کنم
حال
فرشته ایی که فعلا نمیخواهم توصیفش کنم
رو در روی انسانیست که زخمهای عمیقی دارد
با موهای ... بله در هم پیچیده
و البته آغوشی باز
آغوشی که تمامی بسترش را در بر گرفته
فرشته سعی میکند
تا ببیند هر آنچه در فراسوی دستان اوست
و فرشته میفشارد
سیالی را که میگذرد از شریان
فرشته نگاه میکند
به ضربان قلب او
که هر دم تند تر و تند تر میشود
میخواهد بگوید
که غمگین است
او نمیخواهد انسان را اینگونه ببیند
آخر برای او موجودی دوست داشتنی است
اما فرشته هنوز به کارش ادامه میدهد
ظاهرا وظیفه ایی دارد
او برایش چیزی در بساط خود دارد
امید نگینی کوچک و گرانبهاست
او میداند که انسان نیازمند است
گناهانش همینطور انباشته شده

انسان اکنون بر بستر خود آرمیده
و با آغوش باز نگاه میکند
به جسمی که با لطافت گل
و به سبکی بالهای یک پروانه
مجسم میشود
انسان میترسد
اما هنوز نگاه میکند
او هنوز مشتاق است
برای رسیدن به تراکم یک سیال
موجود بر قله سینه انسان می نشیند
انسان به واقع فراموش میکند
دیدن آنچه را که در فرا سوی بالهای یک پروانه است
او را به حال خود میگذارد
پروانه به او میخندد
و با مهربانی میگوید
ای انسان آزاده
بالهایم را بفشار
تا احساس کنی
جریان سیالی که میگذرد از شریان
و ضربان قلبت که تا حد یکی شدن می تپد
انسان تردید دارد
و فرشته بزرگتر میشود
انسان میفشارد بالهای پروانه را
او توانست
اینبار حتی بدون داشتن امید
آزادگی ظاهرا توانمند ترش کرده بود
او باز هم فشرد
و بیشتر
تا جایی که بالهای پروانه از جا در آمد
انسان تراکم سیال را احساس نکرد
دوست نداشت
و حتی فراموش کرد
در پس بالهای او
به فراسویی که رایگان در اختیارش بود
نگاه کند
روز اول سپری شد

با آغوشی گره خورده بر بستر خود آرمیده ام
هیچ کس به سراغم نمی آید
جای پای پروانه را بروی سینه ام احساس میکنم
رنگ بالهای او بر انگشتانم نشسته
تنهایی غافلگیرم میکند
چیزی میخواهم برای فکر کردن
یک جور اضطراب
هیچ سیالی نیست
حتی هیچ فرشته ایی
و حتی ...
خب ! مثل اینکه انسان چیزی به خاطرش رسید
نگینی که کوچک و گرانبهاست
به یقین چیزی که روز اول در ازای آزادی
فروخته بود
و پروانه از چنین چیزی صحبت میکرد
انسان یک جفت شدن خوب با پروانه را
تجربه کرده بود
یک روز نسبتا عالی
اما وقتی بیشتر می اندیشید
متوجه میشد چیزهای بسیاری از دست داده
پشیمانی به سراغش آمد
اما چیزی بیشتر از پشیمانی بود
بالهای پروانه
حالا به هیچ دردی نمیخورد
فرشته بزرگتر شد
گفت احساس میکنم جریان سیالی را که میگذرد از شریان
و ضربان قلبم را تا مرز جنون
اعتراف میکنم
همچون غباری از ابهام
همچون سنگینی باری که
بارها به دوش کشیده ایی
و هنوز برایت غیر قابل تحمل است
فرشته ای در برابرش ایستاده بود
انسان در حال تفکر بود
سریع تر از همیشه
او فکر میکرد اینبار چه معامله ایی بکند
فرشته هم بی دلیل ظاهر نمیشد
فرشته بیشتر از آنکه بخواهد معامله ایی بکند
حرف داشت
هر دوشان میدانستند
که انسان آخرین داراییش را در
ازای آزادی فروخته
پس نوبت با فرشته بود
گفت تو هنوز مرا بیاد داری؟
انسان ذهن پیچیده ایی داشت
اما در مواقعی که احساس خطر میکرد
یک بعدی میشد
انسان فراموش کرده بود که آخرین معامله
در حقیقت حیله ایی بیش نبود
چیزی که فرشته را یک روز تمام ضعیف کرد
انسان گفت از من چه میخواهی
فرشته گفت تاوان ناعدالتی
بالهایش را فراخ کرد
و دیدگان انسان کور شد
انسان تمام روز به پروانه میاندیشید
و اینکه از کجا آمده بود
به نظر انسان دسیسه های فرشته بود


روز بعد
این بدترین بیداری انسان بود
از ابتدای روز انسان هیچ نمیدید
حتی بالهای فرشته
اما فرشته آنجا بود
انسان زبان گشود و گفت
هیچگاه تا این اندازه خود را ضعیف نیافته ام
فرشته به کاری سرگرم بود
انسان به شکل دیگری حرفش را تکرار کرد
کسی مرا اینچنین در بستر بردگی دیده بود؟
او پرسید
همانند شخصی که از روی ناچاری احساس عجز میکند
و در عین حال از هر کسی حتی دشمن خود
تقاضای همدلی دارد
فرشته گفت
بالهای من نابینایت می کند
این اولین باری بود که انسان به چیز عجیبی از درون
این جمله پی میبرد
بال برای پرواز است
تنها برای پرواز
و چرا سرنوشت با بالهای فرشته ایی باید او را نابینا کند
فرشته به حرفش ادامه داد
بالهای من نابینایت میکنند
تو شیفته زیبایی و شکوه بالهای من شده ایی
خیلی دلت میخواست که مثل بالهای پروانه
از جا بکنی و بعد هم همان سیال لعنتی...
انسان از حرفهای او چیزی دستگیرش نشد
وتا پایان روز در سکوت گذشت

فرشته گفت
ما فرشته ها وظیفه های زیادی داریم
من نمیتوانم تا ابد علاف تو باشم
کی میخواهی دست برداری
از بازی کردن با بالهای من
انسان به خود گفت
راست میگوید
کوری قشنگی به نظر میرسد
و فرشته کارش را کرده بود

روز بعد انسان بیدار نشد
و روز بعدتر
وقتی بیدار شد باور نمیکرد
فرشته از آنجا رفته بود
انسان با خود اندیشید کاری بکند
نه مثل فکر کردن به چیزی
بلکه یک کار بهتر
او تصمیم گرفت
بالهای پروانه را به رسم یاد بود
در دفتر خاطراتش بگذارد
و برای بزرگداشت
کاری بکند که هیچکس نفهمد
او مرده است
انسان ناگهان متوجه شد
او پروانه را کشته است
بهرحال بزرگداشت به ظاهر مناسبی بود
انسان در همان حالت نیمه خواب
یکی از دستهایش را دراز کرد
و تنها یکی از دستانش
تا دفتر خاطراتش را بردارد
بالها را در یکی از صفحات آن گذاشت
و دفتر را بست
بعد یاد انگشتانش افتاد
میخواست ببیند که آیا هنوز رنگی است ؟
انسان بدون آنکه متوجه کوری خود باشد
به انگشتش نگاه کرد
رنگی بود !
عجیبترین رنگهای دنیا
رنگهایی که تا بحال ندیده بود
و این دومین باری شد
که انسان از کشتن یک
پروانه استثنایی
احساس پشیمانی میکرد
انسان انگشتش را بو کرد
بوی خوبی نمیداد
او را یاد دخترکی میانداخت
که شب ادراری داشت
انسان سعی کرد
تا قصه را مبتذل نکند
پس سراغ صفحه بعدی رفت
جایی که می اندیشید خیال پروانه
دیگر دست از روان او بر میدارد
نگاه کرد
اول فکر کرد هیچ صفحه ایی بر هم نخورده
دوباره تکرار کرد
و اینبار
دفتر خاطراتش را با شدت تمام
پرت کرد
هنوز همان صفحه بود
هنوز
هنوز
صفحه کنار نمیرفت
دفتر به کناری پرت شده بود
انسان به خاطر آورد
که کور است
اما او یک کور معمولی نبود
اکنون تنها بالهای پروانه را میدید
همه جا
به هر کجا که نگاه میکرد
آنها با شکوه و جلال نبودند
آن بالها همانند بال فرشته
استوار وابدی نبودند
حتی به چیزی ادعا نمیکردند
اما رنگهای عجیبی داشتند
رنگهایی که زیبا نبودند
اما منحصر به فرد بودند
انسان خوابید
او خواب هم دید
این هم اولین خواب او بود
انسان خوابش را به هیچ کس نگفت

روز یا شب
انسان بیدار شد
با احساس جریانی که میگذشت از شریان
اما تراکمی در کار نبود
او همان سیال را میخواست
همانی که پروانه به او داده بود
انسان نفهمید چه بلایی دارد سرش میاید
او یک دنیای دیگر را تجربه کرده بود
دنیای خواب
و دنیایی که حتی در آن کمتر مختار بود
انسان بالهای پروانه را میدید
اما بالهای فرشته را هم میدید
او بالهای دخترکی که شب ادراری داشت
را هم میدید
در بیداری و خواب
اما انسان خوابش را به هیچکس نگفت
انسان چیزهای بسیاری میدید
عجیبترین رنگها
استوارترین جلوه ها
و در حالیکه جای خالی چیزی غریب را
در دل حس میکرد
آن دست دیگرش را دراز کرد
به سینه خود برد
آن فضای خالی را از دل بیرون کشید
و در میانه دست بالا برد
ظاهرش زیبا و فریبنده بود
همچون
جعبه ایی برای یک
نگین کوچک و گرانبها
نه
او ناگهان احساس بدی در خود کرد
شروع از ابتدا
امید
چیزیکه زندگی به واسته آن متولد میشود
باشد
ولی
امید به چه کارش میامد
برای چه باید امیدوار باشد
امیدوار به چه چیزی باشد
نه سر و ته ماجرا بودار بود
اما انسان فریب خورد
در تمام طول تاریخ
چیز براق و گرانبها انسان را شیفته خود میکرد
اما چیز گرانبها واقعا چه چیزی بود؟
چیزی که انسانهای دیگر بهایش را تعیین کرده بودند
چیزی که برای آنها هیجان انگیز است
آنچیز گرانبها میشود
و بواسطه گران بودنش
برای ما هیجان انگیز است
مسخره بود
اما انسان بهر ترتیب گول خورد
جای خالی امید را برداشت و دوباره در دل گذاشت
در تمامی این لحظات فرشته به او نگاه میکرد
فرشته نامرئی بود
انسان دفتر خاطراتش را برداشت
صفحاتش پر بود از بالهای این وآن
بوهای مختلفی به مشام میرسید
هرکدام بویی میداد
انسان با دیدن آنهمه بال
متوجه شد
که رنگینی بال پروانه
توهمی بیش نبود
او باز هم به یاد آورد
که عجیبترین رنگها
اوهاماتی بودند که پس از چیدن بالها
به سراغش میامدند
دفتر انسان کثیف بود
بسیار کثیف
او هیچ چیز خالصی در آن نمیدید
دفتر را بست
با شدت تمام
میترسید
حتی از خودش
به دستانش نگاه کرد
به دفتر
روی جلد دفتر
عکس فرشته بود
انسان به آرامی
دفتر را سر جایش گذاشت
بدون آنکه بفهمد خوابیده بود

انسان خواب دید

با آغوشی باز آرمیده در بستر خویش
احساس میکنم جریان سیالی که میگذرد از شریان
و ضربان قلبم را
تا حد جنون در سکوت میمانم
صدای بالهایت
از ناقوس مرگ دهشتناک تر است
فرشته میاید
ملیونها نگین از آسمان میریزد
فرشته میگوید امید فریبنده است
انسان میگوید تو امید را برای خود میخواهی
من پیشتر از این دریافته ام
در آن معامله ایی که حتی بخاطرش ضرر کردی
فرشته میگوید دست نزن
انسان بالهای فرشته را میگیرد
میفشارد
فرشته میگوید
این تلاشی بیهوده است
برای دیدن آنچه در آنسوی من است
انسان میگوید
نمی خواهم چیزی ببینم
فرشته میگوید نمیتوانی مرا فریب دهی
انسان میگوید قرار نیست چیزی ببینم
تنها به کشیدن و فشردن بالها عادت کرده ام
فرشته بالهایش را به هم می کوبد

انسان از خواب پرید

اولین کاری که میکند
یک صفحه از دفتر خاطراتش جدا میکند
و شروع میکند به نوشتن یک نامه

فراموش شده // posted by Forgotten @ 10:40 PM 

February 05, 2007

ممنونم مهتاب 


باران شروع زیباییست برای هر آنچه قرار است تصویرگر روزهای پرماجرای من باشد
روزهایی که تنها ساعاتی از آنرا به زیر خورشید ساختگی این شهرسپری کرده ام
و شبهایی که دیگر توان معنی کردن هیچیک از رویاهای پر از ابهامش را ندارم
فردا میرسد و فرداهایی که نمیخواهم بدانم این "من" کجای قصه هایش خواهد بود
هیچ چیز در این خانهء بزرگی که ما ایرانیها برای خود ساخته ایم امن است!
امن است!
حقیقتأ امن است!
اما ما هنوز دنبال دغدغه های شخصی خود هستیم
من هم هستم!
حقیقتأ هستم!
تمامی شبها بیدارم و چیزی که اکنون در می یابم تنها معادله ساده ایست
-1 × -1 = 1
جواب این معادله ساده تنها روشنایی روز است
سپیدی
چیزی که مدتهاست پرتوی از آن بر روزنهء خوابم نتابیده است
و این همان خورشید ساختگی ماست
اما مهتاب
فکر میکنم هنوز هیچیک از این آدمکهای بزرگ به فکر دزدیدن مهتاب نیافتاده اند
اما مهتاب
هنوز میدرخشد .. شبها از میانهء این همه دود از میانه تاریکی و درد
چراکه وظیفه اوست درخشیدن از میان تمامی ظلمت ها
اما من نگرانم
نگران رویاهایی که دیگر هیچ نشانی از آنها نیست
رویا روشنی میاورد و روشنایی... رویاهای روشن
همه چیز به این اندازه ساده نیست
اما مهتاب
حقیقتأ امن است!
اما مهتاب!
اینروزها چهره اش در هم است
باران پایان زیباییست بر اضطراب ثانیه ها
خلاصه دردناکترین سالهایمان
همین ثانیه هاست
ثانیه هایی که مرا به فکر وامیدارد
اندیشه رفتن در ساعت 3:42 صبح
اندیشه پوچ بودن هر آنچه نوشته ام و دردناکتر از آن
هر آنچه اندیشیده ام
هی! پسرک
بیدار شو
آفتاب اینجا واقعی به نظر میرسد
ممنونم مادر
ممنونم غربت
و ممنونم رویا

فراموش شده // posted by Forgotten @ 3:13 AM 

February 04, 2007

You have 1 more chance, Play Again! 


اوه ! چه کسی بود که شهامت داشت جزییات زندگیش را برای نزدیکترین فرد زندگیش بازگو کند؟
خب این شخص قطعأ من نبودم
آخر نه اینکه خالی از شهامت باشم .. گاهی فکر میکرد آدم بیکس و تنهایی است
آدم بی کس و کار !
خب زمان آنقدر دلسوز نیست که برایش درد دل کنی
هم آنقدر که بتوانی تا ابد راز دلت را از او پنهان کنی
هرچه هست احساس نا امنی نیست
هست ؟
بگذار بازیگردان تصمیم بگیرد
گاهی میان این بازیها کسانی تلف میشوند که در حقیقت قربانی اصلی نیستند
بگذار بازیگردان تصمیم بگیرد
بیشتر از آنکه در روح و روان دیگری تصرف کرده باشد با روان خود بازی کرده بود
این من هستم ؟
ممکن است... ولی در آنسوی دورترها میخواهم ببینمت
طعم بازی با کوچکتر ها را وقتی کوچکتر بود چشیده بود
حالا زمان آن رسیده بود که رقیب تازه ایی داشته باشد
او مهربان است
او میداند کی و کجا بازی کند
شکستهای کوچک سر خورده اش نمیکنند
آخر بازی هایی که او میسازد برایش باخت ندارد
وقتی بازی شروع میشود کسی نمیداند که او چیزی برای از دست دادن ندارد
هرچه او دارد از دستها بدور میماند..
در دنیایی که هیچکس راه رسیدن به آنجا را نمیداند
برای تو!
جثه های کوچک گهگاهی ذهن های غول پیکری را با خود یدک میکشند
و جثه های بزرگترذهن های کوچکی به شکل تاج
نه آنکه چنین ذهنی به ظاهر جذاب نباشد
که آدم های بزرگ در بازیهای بزرگترش با او سهیم میشوند
به باختن های بزرگ تر اعتقاد داری؟
برای تو!
می گفت از کسانی که قواعد هرچیزی را دیر یاد می گیرند متنفر است
به ظاهر رگه هایی از جنون در خود یافته بود
تحمل بدک نیست اما اوعاشق بازی کردن است
گاهی آنقدر محو در شگردهای خود میشود که فراموش میکند این زندگی روزمره اش نیست
این فقط یک بازی است ساخته ذهن او
من هستم ؟
اووه گاهی تو را احمق تر از همیشه و کودن تر از همه تصور میکند
نه ! اینکار را نکن.. تو را به خدا اینقدر خنگ نباش.
.او کفرش در آمده
او بازیگردان است
او قواعد را به نفع خود نوشته
اما هروقت به اینجای برنامه اش میرسد حسابی گیج میشود
آخر پیچیده ترین بازیها هم بدون بازیگر مسخره و بی ارزش میشوند
خب وقت لالا میرسه خاله بزغاله
برای تو!
او مهربان است.

فراموش شده // posted by Forgotten @ 5:28 AM 

January 10, 2007

These Days.. 


این روزها بار سنگینی به دوش نمیکشم
این روزها همه چیز بهتر نیست
چیزی از آنروزها به خاطر ندارم
وقتی سراغ آن جعبه کوچک و قدیمی میروم
هنوز امید آن دارم که چیز تازه ای درونش بیابم
مدت اندکی میشود که میخواهم یک جعبه کوچک و قدیمی بخرم
آخر من هیچوقت چنین جعبه ایی نداشته ام
وقتی سراغ زندگی میروم
هنوز امید آن دارم که کسی مثل من درونش باشد
من مدتهاست که از کسی مثل من بیزار گشته ام
... ... ...
به دستهایم نگاه کن
هیچ کدامشان مال من نیست
چشمهایم میخواهند چیزی دیده باشند
در درون خالی میمانم
و آن کودک کسی نبود که تنها آرزو بکند
دیده اش تاب این همه ناتوانی را نداشت
بزرگ شد
... ... ...
لحظه ها بسویم هجوم آورده اند
لحظه به لحظه
چون سرنیزه هایی که تنها قلب آدمی را نشانی گرفته اند
نمی شناسمش
من فقط در گذشته ام صیاد بوده ام
هنوز چیزهایی از گذشته ام صید میکنم
اما لحظه ها از آن من نمیشوند
... ... ...
او مینوشت
او مینوشت برای کسانی که هرگز نمی شناخت
و دیگر ننوشت
... ... ...
سلام
من خودم هستم
تو هم من هستی
حالمان خوب است؟
در ولایتمان چه میگذرد
چیز تازه ایی ننوشته ایم ؟
مردم با ما چه میکنند
هنوز سیگار میکشیم ؟
هنوز دنبال خدا میگردیم ؟
با مردم چه میکنیم
دوستانمان چه میکنند
بجز ما کسی در این شهر زندگی نمیکند
بگمانم سالهاست بجز ما در این دنیا کسی
زندگی نمیکند
اگر کسی باشد که نوشته هایم را برایمان بخواند
بسی شاد خواهم شد
تو هم غصهء کور بودنت را نخور
روزی میرسد که بینا شوی
و چیزی برایم بخوانی
آنروز من هم غصهء کور بودنم را نمیخورم
ما تنها نیستیم
با هم میشویم یک نفر
شاید اینروزها یک اتاق معمولی برای یک نفر تنگ باشد
اما زندگی مشترک لذت زیادی دارد
لذتی که من هیچگاه از بودن با تو احساس نکردم
اگر همه اینها را از قبل میدانستی
بگذار تا بقیه هم بخوانند
بنویس برای کسانی که نمیشناسی
آنوقت آنها با سواد میشوند
و میتوانند سوادشان را به رخمان بکشند
شاید هم کسی پیدا شود که از نوشته هایت خوشش بیاید
و بخواهد با تو زندگی مشترک بکند
آنوقت شما دو نفر میشوید
اینروزها یک اتاق معمولی برای دو نفر تنگ نمیشود
...
قربانت من
...
Thursday 11 Jan 2007 by Forgotten R.I.P

فراموش شده // posted by Forgotten @ 2:14 AM 

November 03, 2004

(X1) A-Z 


هنوز هوا سرد است
به اتاق نفرین شده ام باز گشته ام
I would be ok...
مجرایی تاریک و مقدس
گوری برای سوسکهای قهوه ای و دوست داشتنی
برادران من
برادران مرده من
یک مشت مهربانی
مشتی کینه
در دستان من
لرزه ایی بر اندام سرد من
بوی انتقام میدهم
ببین چه خوشبو شده ام
عزیزم برگرد
من هنوز به تو نیاز دارم
برای گرفتن بوی تو
برای گرفتن همه چیز
طعم خوش مرگ
شبی در کنار هم
میخواهم در آغوش بگیرمت
قسم میخورم
در ادامه
می بینم تورا در مکانی دیگر
آسمان آبی
همه چیز خوب پیش میرود
می بینم تو را برای یک بار دیگر
میمانم در کنارت برای ابد
بستر
زمان چه چیزی فرا رسیده ؟
اشک نریزید پرنده های من
قطره اشکی بر اندام سرد من
من هنوز زنده ام
قسم میخورم
بر میگردم با یک رز سفید
گلستانی برای برادران من
دود همواره صعود میکند
خاطراتم نوشته میشود بر این ته سیگار
همه چیز مقدس میماند
قسم میخورم
در ادامه
می بینمتان در مکانی دیگر
آسمان آبی
همه چیز خوب پیش میرود
آن لاشه خواهر تان نبود
عزیزم
این تنها گناه من بود !
یا همه تان مقصر بودید؟
اشک نریزید پرنده های من
برمیگردم
با مشتی خاکستر در دست
میپاشم بر مزارتان
I would be there...
چیزی در میان ما
بده به من دخترک تنها
بده به من
قسم میخورم
در ادامه
تو را می کشانم
تا آسمان آبی


فراموش شده // posted by Forgotten @ 2:36 PM 

Second Experience ! A-Z 


خواب بود ، همه چیز
یک خواب روزانه
روشن اما رویایی
همه چیز به قدر خودت زیبا و غیر قابل وصف بود

نمی خواهم گناهکار بخوانمت
که اگر همه گناهکاران بسان تو بودند
دنیا بهشت بود
دنیا نبود
نمی خواهم ببخشمت
که من قابل نبودم حتی برای بخشیدن تو
دروغ نبود
هیچیک از گفته هایش
دروغ نبود
فرشته ای که در قصه های مادربزرگ دیده بودیم
او همینجا بود من هنوز بیاد دارم روزی که در کنارم بود
کلاغ ها هنوز زمزه گر روزهای بی طراوت بودند
مرگ و مرگ و مرگ
کجا بودی ؟
اگر میدانستم ، هیچگاه نمی خواستمت.
نمی خواستمت دیوانه

یک خواب روزانه
روشن اما فریبنده
همه چیز به قدر خودت کم بود

نمیخواهم ببینمت
که اگر پیشتر دیده بودم
چه بسا طعمه بودم
کنایه نبود ،
باز پای کلاغها در میان بود و
مرگ و مرگ و مرگ

قربانی بعدی !
بیا عزیزم
بیا به خواب من
من گناهکار بودم
فرشته ایی مختار
اما تو کجای این رشته بودی
تو حتی برای رویایی خودت هم کافی نبودی
باز آرزوهای دست نیافتنی

دروغ نبود !
سادگی و حماقتی که هرگز به زبانت جاری نشد
دروغ بیشتر از اینها هم بود
میخواهم بگویم
فرشته ای در کار نبود !!!
مرگ و مرگ و مرگ

و آن روز فرا میرسد
روز موعود
موشها بر میگردند
گونه ها بر میخیزند
کنایه ها پر رنگ تر میمانند
به یقین زنده میمانم

مغلوب شیطان نمیشوم
اما زمان دیگری فرا میرسد
که گناه شهامت می طلبد
و این من هستم که همواره شهامت دارم

بانوی دلفریب
اوج احساست را میگیرم
میگیرم ؟
نه ، نه
ملیونها نه
بگو همه چیز تا ابد اینگونه نمیماند
میخواهم بشنوم
که اوج احساس مرا گرفته ایی
به گونه ایی دیگر
نه ، نه
ملیونها بانوی دلفریب
مرگ و مرگ و مرگ
افسوس که شهامت کافی نیست
اما این من هستم
که هنوز شهامت دارم !!!

به خواب میرود همه چیز
به یک خواب شبانه !
تاریک اما ابدی.
خواب شبانه من ...



فراموش شده // posted by Forgotten @ 2:25 PM 

October 10, 2004

Chapter 1. A-Z 


چیزی برای گفتن ندارم.
در میانه سکوتی که سالهاست دچارش هستم.
بیماری ناشناخته من
درونم را میشکافی به امید یافتن آن گوی جادویی
اما هیچگاه اثری از من در آن اعماق نمی یابی
مکانی مناسب برای ذوب شدن
من مدتهاست اسرارم را برای نزدیکانم بازگو نمیکنم
اما زندگی پازلی نبود که قبل از این برایم حل شده باشد
پاسخ ، تمام آنچیزی نبود که من به جستجویش بودم
غریبه ای بود با هیچ توشه ای در دست
غریبه ای که میخواستم تا ابد غریبه بماند
دیگر از این معجزه ها به شگفتی نمیافتم
چرا که زندگی به کمال ، آن ناشناخته معجزه ایی بود کفر آمیز
منطق به واقع توهمی بیش نبود چیزی که همه باهم تصورش میکردیم
فراموشم میشد وقتی ذهن بیمارم را لحظه ایی خاموش میکردم
صدایم را نمیشنوی
سرگرم کارهای روزمره ات هستی
کاری به جز نوشتن ندارم
سرگرم خالی کردم زباله ها هستم
چیزی برای خواندن پیدا نمیکنم
دوست غریبه من
من مدتهاست در کنارت هستم
چهره مرا نمی بینی
اما دلیلی برای انکارت نیست
وقتی یک روز دیگر همچنان زنده میمانم
میهمان لحظه های تلخی هستم و هرگز اراده ام را تحسین نمیکنم
میخواهم بدانم چیزی با ارزشتر از شما در این دنیا یافت نمی شود؟ا
چیزی که به کوتاهی یک لحظه تنها از آن من باشد
چیزی در اطرافت هست ؟
یک لیوان فیروزه ایی..؟ یا یک سبد خالی..؟
دستانم مرا نمیشناسند!
و همزادم را مدتهاست باد با خود برده است
خدا هم به اندازه کافی نیست
اینجا مردم دروغ میگویند
زندگی زیبا نیست
همه جا گرم میشود و بالهایم میسوزد
بهشتم را بزرگترها می دزدند
تا من هم مثل آنها بزرگ شوم
هنوز دلیلی برای انکارت نیست
هیچ دلیلی
برای دوست داشتن تو
کوچکترها تو را میفهمند
فراموش نکن این تنها چیزی است که میفهمم
غریبه ایی بود با هیچ در دست
غریبه ایی در کنارت بود
نمی دانستی
آیا تو هم به قدر زندگی بی وفا شده ای؟ هان ؟
من هم همه تان را به یک اندازه میخواستم
شاید به قدر زندگی
شاید نه
شاید
میخواهم خنده ام را آغاز کنم
میخواهم تو را ادامه دهم
تا آنجا که اسرارم را بازگو کنی
میخواهم فراموشت کنم
بعد از من همه جا گرم میشود با بالهای من
بهشتم مال تو
من صاحب هیچکدام از اینها نبودم
یک لیوان فیروزه ایی یا یک سبد خالی
اما انکارت نمیکنم
چون معجزه نبودی
تو فقط خودت بودی و شاید کمی بیشتر
اما بچه ها بودند
آنها زندگی را آسانتر تحمل میکردند
آیا چیزی با ارزشتر از آنها در کنارت بود؟
من غریبه ای بودم در کنارت
یک سبد خالی
برای یک لیوان فیروزه ایی...
...
ممنونم از دوست خوبم.

فراموش شده // posted by Forgotten @ 1:55 PM 

August 22, 2004

:::Flying::: 


:::Flying:::

آغاز یک جستجو نه برای سود
نوری که میدرخشد از پشت حجاب
سعی کن پیدایش کنی !
و در هر سوی ما ، در همه جا
تمام چیزی که ما میتوانیم از آن سهمی ببریم
تنها اگر بتوانیم آنرا ببینیم !
احساس صداقت را ، چیزی که در ماوراء من است.
زندگی همواره آن بافته سرنوشت را تغییر میدهد
و آن، طوری احساس میشود که گویی من بر فراز تو در پروازم...
رویایی که من میمیرم تا صداقت را بیابم.
طوری به نظر میرسد که سعی میکنی مرا پایین بکشی !
پایین سوی زمین
پایین سوی زمین ...

لایه هایی از غبار و دیروزها
سایه ها محو میشوند در مه ای از آنچه من توان گفتنش را ندارم.
و با این وجود من گفتم " دستانم بسته است."
زمان تغییر یافته است و اکنون فهمیده ام که آزادم ، برای اولین بار
اکنون، احساس نزدیک شدن به همه چیز را
اکنون، زندگی چگونه احساس غریبی در زمان میسازد !؟

و آن طوری احساس میشود که گویی من بر فراز تو در پروازم...
رویایی که من میمیرم تا صداقت را بیابم.
طوری به نظر میرسد که سعی میکنی مرا پایین بکشی !
پایین سوی زمین
پایین سوی زمین ...

Anathema 2003
Album : A Natural Disaster
Translated by myself
___________________________________

فراموش شده // posted by Forgotten @ 4:55 PM 

August 13, 2004


تمام زندگیم یک مفهوم واقعی از کلمه تضاد است
میخواهم هیچگاه نخواهم
و میبینم هیچ نمیبینم
یاد میگیرم چگونه آرزو نکنم
یاد می گیرم کارهایم را نیمه تمام رها کنم
و آغازبه خنده ای میکنم به طول تک تک شما
یاد میگیرم رها کنم
این من هستم که دوباره میخندد
میخندم
نگاهت میکنم که چگونه با حالتی متفکرانه
خیره گشته ای
به مزخرفات من !
میخوانی
تو هنوز هم میخوانی چرا که تو هم اینسان یک
دیوانه ای
به سان من
میخوابم ، خوب من ، خوابیدم ، خواباندم با خود
حالم بهم میخورد
بیدار میشوم
تا زندگی کنم مردن را
دوباره میمیرم!

فراموش شده // posted by Forgotten @ 12:59 AM 

August 08, 2004



شاید فکر میکنید چیزی برای گفتن دارم که باز به خونه خودم برگشتم!
اما اشتباه میکنید اینبار هیچ چیز تازه ای برای گفتن ندارم
من مدتهاست که حرفی واسه گفتن ندارم
سعی میکنم جند تا از نوشته های قبلی خودمو زیرو رو کنم
شاید چیز به درد بخوری باشه بندازم اینجا
فکر میکنم تنها حسنی که ممکنه نوشته هام داشته باشه اینه که
اگرچه مربوط به دوره زمانی خاصی میشه اما محدود به اون دوره نیست
این بیشترین تعریفی بود که به طور احمقانه ای میتونستم باهاش تنبلی خودمو
توجیه کنم...
به هرحال ترجیح میدم از تعطیلاتم بهتر استفاده کنم
چه مسخره !؟
فعلا روز خوش
BaBye

فراموش شده // posted by Forgotten @ 4:32 PM 

July 12, 2004

::: Beginnings ::: 





Beginnings
What have you done?
Yes I’m talking to you
Your only son
The one you dressed in nails
I know how hard it is for you to show
Show you love
For your love I take
The nails and thorns
That will never be enough
Still I beg and crawl
For your God-damned love
I’ve just begun
To understand your ways
You need blood
So no ones goes away
I know how hard it is for you to show
Turn the other cheek again
Will I?
Maybe let me in this time
Show your love
For your love I take
The nails and thorns
That will never be enough
Still I beg and crawl
For father and son
I’m your son
For your God-damned love


فراموش شده // posted by Forgotten @ 3:21 PM 

July 08, 2004

The Fake World 


مجاز نه تنها وجود من که تمامی دنیا را در بر گرفته است ؛ اکنون
و این به واقع تمامی آنچیزی است که اینروزها احساس میکنم.
مرا میشناسی؟
دوست من تورا نمیشناسم!
مرا به یاد داری؟
و اینک نیازی به پاسخ تو نیست.
اینکه چیز بدرد بخوری برایت در بساطم ندارم
و اینکه من سگم را به تو ترجیح میدهم
و اینکه مدتهاست همه تان را شناخته ام ...
چیز عجیبی نیست.
مثل همیشه به اندازه ای برای خود هستم که جای خالیتان را احساس نکنم
من هنوز هم هستم!
متشکرم

فراموش شده // posted by Forgotten @ 11:02 PM 

July 04, 2004

KARMA CANDLE 


و خدا در همان لحظات نخست کیفر داد.
امادریغاکه او همواره غافل مانده بود
همان که اکنون تنها گشته بود
...
واین خدابود که کیفرمیداد.
...

:::کثیف:::

فراموش شده // posted by Forgotten @ 2:40 PM 

June 30, 2004

سفر 


به خود میگویم تا هیچگاه فراموش نکنم در دنیای مجازی ما اسرار واقعی همیشه به گور میروند.
از اینرو مطمئن باش کسی این اسرار را به تو منتقل نمی کند.
اینها همان بسته های حفاظت شده ای هستند که مشخصه باورهای درونی هرشخص به حساب می آیند.
امروز شهامت خیره شدن به چشمان خود را نداشتم.
امروز بیشترین تلاشم را کردم تا محاوره هایی صادقانه و بدون معصیت داشته باشم.
هنوز بر این باورم که هیچ چیز ماندگاری به آسانی
به دست نمی آید!
پس ممکن است در ابتدای آزمون دیگری باشم !؟
اگر هنوز پایان این آزمون فرا نرسیده ،آیا کسی هست شادی مرا معنی کند؟
کسی که جنونم را باور می کند.

فراموش شده // posted by Forgotten @ 6:34 PM 

June 22, 2004

قرباني 



امروز با شما هستم ، فردا نخواهم بود .
مي خواهم ياد آور ديروزها باشم .
مي خواهم پيرو اولين ترديدهاي خويش باشم .
مي خواهم انديشه هايم را قرباني ناچيز ترين وسوسه هاي پرپيچ و خم كنم .
مي خواهم تا ابد برده بلندترين قله هاي بي بازگشت باشم .
تنهايتان خواهم گذارد . بديها را نمي شود آموخت ، بايد زيرشان له شد .
بدنبال تجربه كردن خوبيها نباش . وابسته نباش .
فرار كن ، گرفتار پنجه خوبيها نمان . كاناليزه ات خواهند كرد .
پشت چهره هاي معصومي نشسته اند كه نيازمندت مي كنند .
ماندگارت می کنند.
آیا چاره اي جز مرگ برايمان مي بينی؟
. براي رهايي از چنگ دلبستگي ها بايد مرد .
خانه اي به رنگ باختن . مرده اي مجازي در پي حقيقتي واحد .

شوق ديدن تولدي ازهمان جنس و همان روح بي قرارم مي كند .

فراموش شده // posted by Forgotten @ 3:00 PM 


هيچگاه صفحه آخر شناسنامه تان را پاره نکنيد
از باقيمانده آن هميشه برگي هست که برگ آخر باشد

  • My Book
  • *Light A Candle!*
  • Links
    ARCHIVES
    DOWNLOAD GIFTS
    BOOKS ARCHIVE
    *FLASH FILES*
    Loading ...

    Welcome To Forgotten Black Candle
    Author : Amir Adib

    • All Rights Reserved to Forgotten RIP - 2003
    • Email: ForgottenRIP@Yahoo.com
    • Last Template updated
      at Jul 2006

    web page hit 

counter
    Please wait!.. Loading Elements..